زلزله بم

دسامبر 26, 2003 at 10:58 ب.ظ. بیان دیدگاه

چه حکایت غریبی…

وقتی زمین دیگه نخواد که آرامگاه ما باشه.

نمی دونم

فقط می دونم وقتی تصاویر زلزله بم رو می دیدم…

غم خیسی که رو گونه هام جاری می شد

مثل اشک همیشه نبود

پر از پشیمانی بود

پر از…

نمی دونم دلم می خواد بهشون کمک کنم

دلم می خواد دعا کنم

من چکار می تونم بکنم

دلم داره از اندوه منفجر می شه

چه حس بدیه

وقتی که زمین نمی خواد که آرمگاه ما باشه

وقتی که اون همه بچه یتیم می شن

اون همه مادر یک عمر داغدار

دلم گرفت

من فقط می تونم یه کمک ناچیز بکنم

یه چیزی بدم

یه اهدا

اما هر کس همون کاری که رو هم که می تونه بکنه

من خواهش می کنم کمک کنین

آخ که دلم داره از غم منفجر می شه

این چه حس غریبه

وقتی داری تصاویر زلزله بم رو می بینی…

بیایید دعا کنیم

خدا به بازماندگان صبر بده

و رفته ها رو بیامرزه

آمین

Advertisements

Entry filed under: روزنوشت هایی از زندگی من.

پشيمان دل من از غصه داره منفجر می شه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


آمار بازدید از تاریخ 30 می 2007

  • 1,296,524 بازدید

آرشیو مطالب


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: