هنوز

سپتامبر 27, 2005 at 8:27 ب.ظ. بیان دیدگاه

این نوشته خیلی زیاده و همش هم حرفای خصوصی منه با خدا! اگه نخونین و در موردش کامنت نذارین دلخور نمی شم.

خدایا این وبلاگ من بیشتر از اون که مال ریکی مارتین باشه

مال دعاهای منه!

تو وبلاگ منو نمی خونی

ولی وقتی مهمترین قسمت حرفام رو باهات اینجا می نویسم آروم می شم

حالا می فهمم چقدر کنار من هستی !

می دونم من دیگه در برابر » حامد» مسوولم

می دونم که چقدر دلش رو به رفاقت با من خوش کرده!

دیگه حتی لازم نیست فال بگیرم تا اینو بفهمم

ولی فقط ..می دونم اون درست مثل منه..لباس پوشیدنش

مدل موهاش و ریشش!از همه مهتر نگاهش…همون نگاه بیش از حد مهربون و پاکش!

خیلی دلم میخواد این بار بعد از سلام همیشگی ..بیاد جلو و همه چی رو خودش بهم بگه

ولی می دونم که نمیشه

خدایا می دونی که منم نمی رم جلو! چون منم درست مثل اونم

شاید اشکال من اینه که زیادی خود خواهم

و دلم می خواد رفاقتی رو که هر دوتامون منتظرش هستیم رو اون شروع کنه

ولی حالا خوب می دونم که چقدر در برابر اون مسوولم

اون که به خاطر من اون شب تا اون ساعت رو پله های بانک همیشگی نشست!

به خاطر من ، فقط من!

اون که به خاطر من ،حالا دیگه فقط ازت می خوام بذاری رفاقت من و اون جون بگیره!

خدایا دیگه احسان برام مهم نیست

هیچکس

هیچ چیز

به جز این که » حامد» دنیای پسرونه اش رو با من تقسیم کنه

منم دنیای پسرونه ام رو باهاش تقصیم می کنم

خدایا اگه این اتفاق بیفته

من بیشتر از همیشه سعی می کنم خوب باشم

خدایا تو دوست نداری بنده هات زیر قولشون بزنن ، منم نمی خوام بزنم. خدایا تو خودت تو لحظه هایی که دلم به اندازه دنیا برای رفیقم احسان تنگ شده بود…سر آشنایی من و حامد رو باز کردی..پس معلومه که تو هم همینو می خوای.می دونم شک ندارم. دو ماه از 19 مرداد گذشته ولی من نتونستم هیچ کاری برای رفاقتمون بکنم. خدایا من اینو می خوام. تو که داری می بینی. خدایا من دوستی هیچ دختری رو نمی خوام به خاطر تو و ایمانم. دیگه هیچ پسری هم نیست که مثل احسان باشه ولی » حامد» چی؟؟؟ خدایا جواب منو بده. خیلی ساله دارم دعا می کنم و حالا همه چیز به اون ختم می شه. اون که به خاطر من تا اون وقت شب همونجا بود که باید. همونجایی که اولین بار سر حرف رو باز کرد. چی شد که اون شب نتونستم همه چی رو بگم.لعنت به غرور لعنتی من. ولی تو که از آروزی من خبر داری. خدایا من قول می دم سعی کنم چه برسم چه نرسم..اصلا اگه نرسم بیشتر سعی می کنم ولی خدایا باور کن. هیچ کس تو دنیا آرزوی منو نداره. من می دونم اگه بدونی ! که می دونی. خدایا من می دونم که تو هم اینو می خوای. دلم می خواد رستگار بشم.کمک کن. خدایا به من کمک کن. چکار کنم که راه باز بشه تا من برسم به آروزم.خدایا باور می کنم نباید اصرار کنم ولی تو که کمکم کردی تا اینجا رو بیام بعد از اینم بذار بشه. می دونم زیاده خواهیه ولی اگه نخوام نمی شه. یه روزم نمی شه.خدایا همیشه به دعاهام گوش دادی. همیشه. می دونم برای نشدن هزار حکمت داری که عقل من نمی تونه درک کنه ولی با همه این رو می تونم درک کنم که تو خواستی پس بذار بشه. خدایای اگه برسم به آروزم. خدایا کاشکی باورم می کردی. من خیلی احتیاج دارم که به دعام جواب بدی.کاش می شد…

Advertisements

Entry filed under: روزنوشت هایی از زندگی من.

مصاحبه ریکی مارتین با یکی از شبکه های رادیویی خط قرمز

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


آمار بازدید از تاریخ 30 می 2007

  • 1,297,717 بازدید

آرشیو مطالب

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: