چه روزهایی بودند این روز ها که گذشتند!من به جائی رسیدم!!!!

اوت 4, 2006 at 2:55 ق.ظ. بیان دیدگاه

فکر کنم 25 تیر بود..آره…اون روز که کامپیوترم رو جمع کردم…..زندگیم رو هم! به همه دنیا لج کرده بودم….به خاطر مشکلاتم..مشکلاتی که اون روز بیشتر از همیشه و بزرگتر از همیشه بودن..چون این بار یه مسئله خانوداگی بود و گذشت! نمی دونم چطور گذشت…من چطور گذروندم….چقدر دلم پر می کشید برای وبلاگم! و کامپیوترم تو جعبه بود و من تو یه زندون که برا خودم ساخته بودم!

شوخی نبود..این بار مشکلم بزرگ بود..زندگی روی بدی رو داشت به من نشون می داد ولی گذشت..چه تباهی ها! چه اشتباهاتی…آره باورم شده بود دیگه همه چی تمومه…و وبلاگم رو هم! فکر کردم بی حتی یه خداحافظی باید بذارمش ورهاش کنم…

گذشت!

یه شب..دو شب..زندگیم رو به تباهی می رفت و من قدرت نداشتم…قدرت تغییر نداشتم..چقدر خدا رو صدا می زدم ولی هر روز صبح دوباره  می گفتم بیخیال! خیلی بده آدم لج کنه..کم بیاره…کم بیاره و تو جسم خودش باشه و ولی از "خودش" فرار کنه…

گذشت!

11 مرداد شب بود…اون شب که نمی دونم چقدر بد بود..چقدر خوب بود! گفتم خدا یا منو تنهام نذار..یه فرشته بفرست تا توی همه لحظه های زندگیم مراقبم باشه….آره…و خدا فرستاد…نمی دونم ولی مطمئنم که نجاتم داد….دیشب می خواستم آپدیت کنم ولی هنوز مطمئن نبودم…ولی امشب حس کردم آره این یه فرشته اس! که داره منو به سمت رستگاری هل می ده..به سمت همه چیزای خوب! فرشته ای که من نمی بینمش…فرشته ای که من فقط حس می کنم خدا برای مراقبت از من فرستاده!فرشته ای از جنس فرشته های تو بهشته…اشتباه نکنین….اون یه آدم نیست که بهش بگم مثل فرشته هاست…اون واقعا یه فرشته هستش که حتی منم نمی بینمش..فقط حضورش تو لحظه هامه!باورم نمیشه این دوشب….

گذشت

امشب تصور کردم دوستام..دوستای تازم که پیدا کردم..به صمیمتی که داره آروم و آروم بین ما بوجود میاد…همه چیز یه بازی بود…یه بازی که من تو شب های رویاهام بودم..رویاهایی که هیچ وقت نمی مردن..آره ….به زندگیم فکر می کنم این روزا..دوستایی که ممکنه پیدا کنم..به لبخند ها..به صمیمیت ها..حتی خیابونا با گشت ارشاد هم هنوز می تونن جای قدم زدن باشن….چه اهمیتی داره…پایان نامم هم داره به یه جائی می رسه البته هنوز خیلی کار داره تا بشه یه پایان نامه!

و حرف آخرم این که من شاید نرسم به این  زودیا جواب ۱۳۶ نظری رو که برام گذاشتین بدم…چون هنوز در حال باورم..چون پایان نامم مونده…فقط می خواستم از تک تک شماهایی که بهم سر زدین تشکر کنم…الان چشمام داره می سوزه..خوندن این کامنتا تو تاریکی اتاقم…..نمی دونم ولی بعضیا حتی چند بار سر زدن و سراغم رو گرفتن…آره….می خوام تشکر کنم و بگم که آروم آروم بازم میام و به همتون سر می زنم..چقدر دلم برای نوشته های همه وبلاگا تنگ شده….نمی تونم اسمی ببرم چون همه دوستام برام عزیزن…پس !

پ.ن : نمی دونم این نوشته رو خوندین یا نه. ولی خواهش می کنم نخونده نظر نذارین و نگین که قشنگ بود!

Advertisements

Entry filed under: روزنوشت هایی از زندگی من.

تنهائی تشکر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


آمار بازدید از تاریخ 30 می 2007

  • 1,296,828 بازدید

آرشیو مطالب

بیشترین کلیک شده‌ها


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: