يکسال ..دقيقا يک سال گذشت حامد! تو کجائی؟

اوت 10, 2006 at 10:40 ب.ظ. بیان دیدگاه

از 19 مرداد سال پیش تا 19 مرداد امسال..چقدر حرف دارم..شب باید برگردم و بنویسم!

————-

فکر کنم وقت نوشتنه!

 حامد…دانشجوی سال دوم کامپیوتر دانشگاه آزاد همدان! مخاطب این نوشته من فقط توئی…چون این یک سال بدون تو گذشت….کاش بخونی…کاش!حیف که آدرس وبلاگم رو نداری!

 سلام. می دونم که جواب سلامم رو نمی دی..خیلی وقته جواب سلامم روندادی حامد! پارسال 19 مرداد..من و تو کنار هم بودیم…دو تا غریبه که در عرض چند دقیقه با هم دوست شدن..یادته سر اون دو تا دختر دانشجو که تصادف کرده بودن شرط بسته بودی….یادته من چند جا زنگ زدم تا بتونم جواب درست رو برات پیدا کنم..یادته همه اون نگاه هامون ..یادته فقط بین اون همه آدم به من گفتی! یادته فقط منو قبول کردی…منم تو رو قبول داشتم حامد..چرا اون شب بهت نگفتم رفیق…چرا نگفتم اسمت چیه؟ چرا نگفتم یه عمره منتظر کسی مثل توام…چرا بهت نگفتم من و تو این قدر که ظاهرمون بهم شبیه هستش اگه با هم تو خیابون راه بریم همه فکر می کنن صد در صد با هم داداشیم..چرا هیچی بهت نگفتم و سرد برخورد کردم..چرا غرورم مانع شد تا بهت بفهمونم…نگاهت یادمه رفیق..خوب یادمه و بعد از اون 19 مرداد 1384 تا امشب من! من حامد نمی دونم باید چیکار کنم..بدون تو…یه جا خوندم تو ی یه نوشته که «فکر نکنی نباشی بدون تو میمیرم…..» آره از این فکرا نکن چون بدون تو مردن نهایت خوشبختیه! این بدون تو زندگی کردنه که مثل مرگ می مونه..مرگی که تمومی نداره..یه کابووس…تو کجائی؟ من کجام؟ دلم می خواد از همه اونائی که کنار تو دیده بودم بپرسم اون کجاست؟ ولی نمی پرسم نمی دونم چرا انگار هم قدم شدن با تو قسمت من نبود..تو که اون قدر مثل من بودی که خودمونم باورمون نمی شد…حامد دانشجوی سال دوم کامپیوتر دانشگاه آزاد….کاش یه فرشته ای تو رو می آورد اینجا..تا این نوشته منو بخونی..کاش دنبال یه چیزی بگردی و وبلاگ منو باز کنی و بفهمی؟ تو کجائی؟

حامد یه سال گذشت…365 روز.من به خاطر تو..شایدم خودم هزاران بار دعا کردم..کفر گفتم…گناه کردم …توبه کردم تا تو بیای و تو نیستی…یادمه اسفند 84 فقط دنبال تو می گشتم تا بهت بگم..بگم من پشیمونم اما نگفتم……نگفتم  حامد..چون دلم می خواست تو بگی..تو بیای…چرا این قدر  در مورد تو احساس ناتوانی می کنم..چرا رفیق؟ کجائی حامد یه سال بدون تو گذشت و تو….کاش بخونی حامد..کاش بیای حامد..من بدون تو ..سخته برام….هیچ کس نمی تونه جای تو رو بگیره..جای خالی ؛تو؛ تو زندگی من فقط با خودت پر میشه و تو هم که نیستی…چقدر راحته برام پیشت اعتراف کنم…به همه این حرفا…..به همش..اگه بیای و بخوای که بمونی…حامد ! دلم اون قدر برات تنگ شده که خودمم یه وقتائی باورم میشه تو همزاد من بودی..همه نوشته هام..آرزوهام….رنگ هام..آخرش به تو ختم میشه…هر کاری کنم تو هستی..تو ذهنم..تو وجودم…الان باید فوق دیپلمت رو گرفته باشی….آره مبارک باشه…من خیلی برات دعا کردم هر جا که هستی..بدون منم که باشی خوشبخت باشی..شاید تو بدون منم خوشبختی…شاید بهم بخندی ولی نه تو نمی خندی..آخه چشمات اون شب یه چیز دیگه ای گفت.یادته اون شب که برف می بارید…فقط من وتو بودیم و یه خیابون خالی…چند قدم فاصله و نگاه تو…. و من و سکوت لعنتی من…حامد اگه این نوشته رو بخونی منو می شناسی..می دونم..می دونم که با نبودنت به من خیلی چیزا رو فهموندی ولی دیگه بسه…خیلی هم بسه حامد….بیا…بمون! بیا من دنیام بدون همزادم رنگی نداره..بدون تو که هزار بار دلم می خواست بهت بگم..بگم تو همزاد منی…شاید هم من همزاد تو..نه؟ شاید..اصلا اگه اسمتم حامد نباشه چی…من…تو…اگه این نوشته رو خوندی…که فکر نکنم…..بهم بگو…من پشیمونم حامد..پشیمون به خاطر از دست دادن تو …و تو نیستی ..نیستی تا ببینی من امروز  همونجا بودم که پارسال..حامد یه سال گذشته….لج کردی ……قهری..بی تفاوتی..فقط باش…بودنت…حامد بودنت…تو معجزه بودی..به خاطر تو اون همه روز رو شمردم….فقط به خاطر تو..اگه باشی چقدر می شه شمرد….حتما تا ابد…آره تو هم ابدی بودی..همزاد من بودی….یه همزاد که یه دفعه تصمیم گرفت دیگه همزاد من نباشه..می دونم قهر کردی..می دونم از هر ده بار که می دیدمت…9 بار خودم رو می زدم به اون راه و یه بارش رو باهات حال و احوال می کردم…ولی تو اون یه بارم لبخند می زدی تا این که نتونستی بفهمی من چه حسی دارم..خسته شدی! …منم نفهمیدم..یادته شب تاسوعا..من دیدمت..به خدا دیدمت ..خواستم برگردم..خواستم بهت بگم..ولی تو ….به خدا من اون شب دیدمت…همه اون دفعاتی که از کنارم گذشتی هم می دیدمت ولی خریت کردم حامد که خودم رو زدم به ندیدن..من همه لحظه هایی که تو بودی یادمه اگه می شد همه رو برات می نوشتم تا بخونی…حیف که نیستی..حیف که وبلاگ منو نمی شناسی..حیف ولی به خدا من می دیدمت..هر بار که فکر می کردی ندیدمت..یادته اون شب سرد که من اونجا بودم کنار اون درخت..یادته چقدر منتظر موندی و من احمق خودم رو زدم به اون راه تا تو رفتی..اون شب فکر کردم این بهترین کاره..من وتو که رفاقتمون هیچ وقت صمیمی نمیشد..فکر می کردم این طوری…ولی فکرم اشتباه بود..خدایا منو ببین..من به خاطر شکستن حامد پیش خودش پشیمونم..منو ببخش ولی منم حالا پیش خودم شکستم..خدایا تاوان طولانی مدتی داره میشه…365 روز….خدایا می دونم کاش از غرورم دست برمی داشتم ولی من حالا اینو می دونم..پارسال نمی دونستم..امسال فهمیدم…من نباید به خاطر غرورم از دستت میدادم رفیق….حامد….اگه معجزه ای بخواد بشه حالا وقتشه..که تو از یه راهی بیای و این نوشته رو بخونی..که تو منو ببخشی و بهم فرصت بدی…منو ببخش…منو به خاطر غرور مسخرم..به خاطر همه منتظر موندن هات ببخش  حامد…….ببخش….منو ببخش حالا راحت شدم کاش می تونستم اینا رو به خودتم بگم..بگم که هر بار می دیدمت..تو اون مغازه…تو اون رستوران…اون شب تو ماشین و آخرین بار هم تو ماشین بودم..دیدمت…ولی چرا حامد..چرا نتوستم..چرا؟ حامد کاش آدم می تونست چشماش رو ببنده و با این تجربه برگرده به 19 مرداد پارسال..یه سالی که گذشت برای من خیلی بد بود…چون همش خودم رو سرزنش کردم…حامد فقط ..حامد خیلی وجودم ناتمامه..خیلی زیاد ولی این تو بودی که می تونستی تمومش کنی اما من!!!! منو ببخش…هر چند شاید تا ابد این نوشته رو نخونی..هر چند ولی من از خدا می خوام از تو بخواد منو به خاطر تک تک بدی های که به تو کردم ببخشی!

Advertisements

Entry filed under: روزنوشت هایی از زندگی من.

کمککککککککککککککک تردید دارم ، خیلی!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


آمار بازدید از تاریخ 30 می 2007

  • 1,297,342 بازدید

آرشیو مطالب

بیشترین کلیک شده‌ها


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: