دارم می نویسم ولی خالی از همه چی…مطلقا همه چی!

سپتامبر 13, 2006 at 12:59 ق.ظ. بیان دیدگاه

 

نگاهم به آرشیو فروردین ماهم افتاد…پستی که 31 فروردین داشتم!

" کاش الان اولین روز بهار بود..فروردین گذشت..شاید اردیبهشت و خرداد و یه عمر دیگه هم بگذره و هیچی عوض نشه! هیچی. یعنی آدم وقتی چیزی نخواد ..تلاشی نکنه و وقتی!"

و حالا که شهریور ماه رسیده..من هنوزم هیچ تغییری نکردم…من از خواستن و نتونستن نفرت دارم..چرا نمی تونم پایبند بمونم! چرا نمی تونم مهربون باشم! چرا؟ یه کامنت زیر نوشته فروردین ماهم  برام گذاشته بود یه دوست  که"فروردین گذشت اما تو نذار اردیبهشت و خرداد هم این طوری بگذره " ولی من هر چی سعی کردم …نشد! چرا همه چیز این قدر اتوماتیک میره جلو..چرا هیچی دست من نیست….الان وقتی به گذشته نگاه می کنم چیزی نمی بینم….تو آینده هم هیچی نیست! چرا من به این نقطه رسیدم… من که قبل از اومدن بهار و اسفند ماه اون همه تغییر مثبت کرده بودم چی شد که یه دفعه از اواخر فروردین ماه دوباره باختم ثانیه ها رو..من که به ارزش ثانیه ها پی برده بودم چرا باز همه رو له کردم زیر پاهام! پاهام !!!آره..دستام..آره..چشمام.آره…همه اینا نعمت خداوند هستن که من نمی تونم حتی یه کار مثبت باهاشون بکنم..زندگی برام  شده شکنجه..یادمه عید که رسید یه دوستی بهم گفت سال 84 سال خوبی برای من نبود! با خودم فکر کردم همیشه وقتی سالی تموم میشه اینو می گیم در حالیکه می تونیم خودمون لحظه ها رو بسازیم ..شب تحویل سال 1385 بود که پر بودم از احساست خوب ولی چی شد که به اینجا رسیدم..سالی که می خواستم بسازمش از تموم سال های زندگیم بد تر شد….بهار 85 شد یه بهار پر از …!!! همین طور تابستون…و حالا پائیز..شاید بخوام این دو فصل رو جبران کنم اما هیچی  دست من نیست..همه چی اونقدر اتوماتیک میره جلو که منو می ترسونه..من خیلی از این دنیا می ترسم..از قدم گذاشتن به دنیای واقعی بزرگسالی..درسته الان دیگه بزرگ شدم ..23 سالمه و دیگه بچه نیستم ولی از پذیرفتن این واقعیت می ترسم..مثل مردای دیگه شدن وحشتناکه.مردایی که همش به فکر هوس خودشون هستن… ..باید رک بگم آره من می خوام خوب باشم…..دیگه دنبال دوست خوبی نمی گردم…دیگه امین و همه خاطراتش برام مهم نیستن …دیگه دوست ندارم حسرت اونائی رو بخورم که یه عالمه دوستای صمیمی دارن….منم خدا رو دارم هر چند حتی اونم نمی تونم از خودم راضی نگهدارم!!!! با این حال که دارم عوض می شم…یه چیزائی عذابم میده..یه چیزائی مثل امشب..دیشب…مثل زندگی!!!! مثل این حس خالی بودن….الانم نشستم و دارم می نویسم ولی خالی از همه چی…مطلقا همه چی!

Advertisements

Entry filed under: روزنوشت هایی از زندگی من.

وقتي مردان مي گويند …. يعني : ؟ اوضاع آروم تر میشه کم کم !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


آمار بازدید از تاریخ 30 می 2007

  • 1,296,828 بازدید

آرشیو مطالب

بیشترین کلیک شده‌ها


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: