این ماه که مهمان خدا بودیم! سرگردانم…

اکتبر 24, 2006 at 5:14 ب.ظ. بیان دیدگاه

 

در ال بارگذاری ...

ماهی که گذشت … ماه رمضان که هنوز چند روزی هم از اون مونده …ماهی که می گن همه بنده ها زیر بارون رحمت خدا قرار می گیرن اما من  انگاری سنگ شده بودم! رفته بودم زیر یه سقف ایزوگام شده که یه قطره بارونم روم نچکه ولی این آخرین شب قدری که گذشت!

پشت پنجره اتاقم با خدا حرف زدم…خیلی زیاد …همیشه وقتی از پنجره اتاقم با خدای تو آسمونم حرف می زدم مثل این بود که میله های آهنی پشت پنجره نمی ذاشتن دعاهام بره پیش خدا! ولی اون شب دیگه هیچی مانع نبود..هیچی می دونین چرا ؟

چون اون شب خدا مثل یه دوست دانا روبروم نشسته بود و به حرفام گوش می کرد!

خدا اون شب کنار من…تو ی اتاق من بود و نمی دونم چقدر منو یا حرفامو جدی گرفت اما من بهش قول های زیادی دادم که نمی دونم چقدر می تونم جدی بگیرمشون ولی هر چی که هست! می دونم اون شب کنارم بود…شاید مثل همیشه اما این بار خیلی خوب به حرفام گوش می کرد..می دونین از کجا فهمیدم چون وقتی داری با کسی حرف می زنی و طرف به حرفات گوش می ده مشتاق تر میشی بیشتر و بیشتر باهاش حرف بزنی..از همه چی باهاش حرف بزنی ..و اون شب خدا داشت به حرفام گوش می داد چون من هر چی حرف تو دلم بود ریختم بیرون و اونم فقط گوش کرد!

حالا باید ببینم چقدر منو جدی گرفته و من چقدر حرفامو!

پی نوشت: خدا جونم دلم اندازه دنیا گرفته…باورم کن!

Advertisements

Entry filed under: روزنوشت هایی از زندگی من.

تصورات غیر واقعی ریکی مارتین در MTV Unplugged

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


آمار بازدید از تاریخ 30 می 2007

  • 1,296,828 بازدید

آرشیو مطالب

بیشترین کلیک شده‌ها


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: